ماجرای پرتاب کفش «منتظر الزیدی» خبرنگار شبکه «البغدادیه» و نیز حوادث تاسف برانگیز «غزه» دو موضوع مهمی است که در محافل مختلف و جمع های دوستانه محور صحبت دوستان و آشنایان می شود و راستش آنچه باعث شد که من در این پست به این دو موضوع بپردازم، علاوه بر اهمیت این دورویداد، مضمون برخی کامنت هایی است که برایم ارسال شده و در آن به نحوی خواسته شده است تا من نیز نظر خود را در این باره بنویسم.
بوش و کفش های زیدی!
به عنوان بک بلاگر دریافت شخصی ام از روند معمول یک خبر و بازتاب آن در وبلاگستان آن است که وقتی اتفاقی -خواه درست و خواه غلط- می افتد معمولا، بلاگر ها به دو دسته تقسیم می شوند یک دسته که بلافاصله در این رویداد به دنبال یک قهرمان می گردند و به انحای مختلف سعی می کنند یکی از طرفین را در حد یک منجی و اسطوره بالا ببرند و دسته ی دیگر که بلافاصله جوّ روشنفکری اوضاع شان را به هم می ریزد و سعی می کنند با اتخاذ یک موضع غیر معمول اثبات کنند که «دیگرگونه» می اندیشند؛ برای مثال در همین ماجرای منتظر الزیدی و بوش یک عده سعی کردند این خبرنگار را تبدیل به نماد عدالت خواهی کنند و در این راه آنقدرافراط کردند که حاشیه های این ماجرا، هدف اصلی را تحت الشعاع خود قرار داد و ماجرا بدان حدی رسیده که الان برنامه «بیست و سی» هم بیشتر از انکه به سرنوشت خبرنگار بیچاره بپردازد از قیمت کفش ها در حراجی کریستی یا اینکه فلان کارخانه فرانسوی کفش هایی با مارک« بای بای بوش» تولید کرده و فروش خوبی هم داشته است، گزارش می دهد از آن طرف هم، عده ای این اقدام خبرنگار عراقی را نماد توحش و هزار کلمه نامربوط دیگر گرفتند و با استدلال های گوناگون سعی کردند ثابت کنند که الزیدی اصلا خبرنگار نبوده که یک تروریست زبان نفهم جهان سومی بوده و الی آخر...
به نظر من اما این ماجرا و تحلیل آن خیلی ساده تر از این حرف هاست و کافی است هرکدام از ما فارغ از اداهای روشنفکرانه یا احساسات تند انقلابی سعی کنیم ماجرا را از نگاه آن خبرنگار عراقی ببینیم و بعد به قضاوت بنشینیم که اگر ما در شرایط مشابهی قرار داشتیم چه می کردیم و یا دوست داشتیم چه کنیم ؟پاسخ این سوال بر عهده خودتان و وجدانی که منصفانه ترین پاسخ ها را به پرسش های اینچنینی می دهد.
اما ماجرای تاسف بار غزه
۱- واقعا تعجب می کنم چطور آن دوستانی که همیشه عادت کرده اند با نگاهی به ظاهر آرمانگرایانه و روشنفکر مابانه به تحلیل قضایا بنشینند و در این راه هر آنچه به نوعی منتسب به غرب باشد را مانند آیه های وحی بپذیرند به این استدلال ساده ی خود اکونومیست فکر نمی کنند که :«اسراییل نباید از همدلی با مردم غزه متعجب شود چون به ندرت پیش می آید که در این منازعه کسی جانب هواپیماهای اف ۱۶ را بگیرد» .
۲- هر چقدر هم که صحبت از این شود که حماس مقصر اصلی این ماجراست –که به نظر من یک سفسطه آشکار است- بازهم نمی توان صورت مساله را پاک و این حقیقت را کتمان کرد که حضور اسراییل در غزه حتی بنا بر قطعنامه های سازمان ملل ؛مصداق آشکار« اشغال»است(بگذزیم از اینکه ما این حقیقت تاریخی را مسلم می دانیم که فلسطین یعنی تمام سرزمین های فلسطینی چه مرزهای اشغالی 1948 و چه سرزمین های اشغالی 1968).
۳- فاجعه غزه علیرغم آنکه دل های بسیاری از مردم آزاده و آزادیخواه جهان را به درد آورده است ، دست کم این پیامد را داشته است که مردم جهان؛ باز هم به خوی تجاوزکارانه حاکمان اسراییل پی بردند و تلاش اسراییل برای مظلوم نمایی این بار قرین موفقیت نشد چراکه طی سه سال گذشته شاهد بودیم که سخنان نسنجیده آقای احمدی نژاد چنان همدلی و همدردی را به نفع صهیونیست ها در سرتاسر جهان فراهم کرده بود که اثبات خوی ددمنشانه اسراییل بسیار سخت و پر هزینه شده بود زیرا در پی سخنان رییس جمهور کشورمان تمام تریبون ها در اثبات مظلومیت جعلی اسراییل همداستان شده بودند اما اکنون وضعیت فرق کرده است.
۴- سخن آخر اینکه بی هیچ تردید؛ صلح و دوستی ودموکراسی و تمام واژه هایی از این دست - که تحقق واقعی آن ،چیزی جز سعادت بشر را در بر ندارد -مطلوب تمام انسان های جهان است اما سخن بر سر نفی این واژه های مقدس و دست نیافتنی نیست که سخن بر سر آن است که نباید در تند باد حوادث این مفاهیم واقعی را با اقداماتی که هیچ تناسبی با آن ندارد اشتباه گرفت زیرا نمی توان«دموکراسی» را با بمباران و نسل کشی و«صلح »را با انکار حقایق تاریخی ایجاد کرد.
