نگاهی دوباره به یک انقلاب بزرگ
در آستانه سي و يكمين سالگرد پيروزي انقلاب شكوهمند اسلامي هستيم، انقلابي كه هرچند در مورد ريشه ها و دلايل بروز آن، سخنان بسياري بيان شده است اما با وجود جنبه هاي قابل تامل، باز هم اين توان را دارد كه با گذشت مدتي نسبتا طولاني؛ باز هم مد نظر و کالبد شکافی قرار گيرد. نگاهي به سرنوشت محمد رضا پهلوي و دستگاه هاي اطلاعاتي، امنيتي و نظامي ئي كه او در اختيار داشت، از يك سو و ناكارآمدي آن هيمنه و دستگاه عريض و طويل در برابر اراده مردم از سوي ديگر، بيش از هرچيز نشانگراين واقعيت است كه در مقولهي حكومتداري شاه، هيچ چيز، نمي توانست، جايگزين آن روشهاي شناخته شده اي باشد كه درچارچوبه يك دموكراسي واقعي، قابل رديابي است و اگر از دموكراسي واقعي سخن ميگوييم منظورمان مجموعه روشهايي است كه باعث مي شود؛ مطالبات مردم به راحتي و بي واسطه و تفسير و تحريف، به گوش حاكميت برسد و درعين حال؛ پاسخ در خور و شايسته اي را نيز از حاكميت بگيرد.
نگاهي به روش هايي به ظاهر دموكراتيكي كه شاه مخلوع در ماههاي آخر سلطنت خود براي پاسخگويي به بخشهايي از مطالبات مردم به كارگرفت، نشان ميدهد كه از قضا؛ شاه در كُـنه وجودي خويش به اين واقعيت معترف بوده است كه مطالبات مردم، دقيقا چه چيزهايي بوده است و متوقف شدن نارضايتي مردم از طريق «تمكين در برابر خواستههاي آنان» امكانپذير است و از همه مهمتر اينكه فضاي آزاد تصنعي ماه هاي قبل از پيروزي انقلاب، خود مويد اين واقعيت است كه شاه -هرچند ديرهنگام و بي تاثير- اما به اين واقعيت معترف بوده است كه مردم معترض نه اجانب روس بودند و نه مزدوران انگليس، اما مشكل اين بوده است كه او نمي خواست ماداميكه مملكت و قدرت را به شكل مطلق در اختيار دارد، تن به بايستههاي يك نظام دموكراتيك و مردمي بدهد و برهمين اساس است كه اذعان عملي به اين روشها، درست زماني صورت گرفت كه ديگر نتيجه اي نداشت.
سر آنتونی پارسونز، سفیر بریتانیا -که در دسامبر 1978 ماموریتش در تهران به پایان رسید- در گزارش سالانه خود به لندن نوشت:« شاه زمان بدی را برای اعطای آزادیهای سیاسی انتخاب کرد و به جای سال 1977 به بعد که اوضاع اقتصادی ایران دچار رکود و بحران بود و منجر به بروز نارضایتی عمومی شده بود، باید سیاست آزاد سازی خود را در همان سال های 1974 و 1975 که دوران اوج شکوفایی اقتصادی کشور بود، انجام مي داد». پارسونز معتقد بود که :«اگر شاه از سال 1974 (1353) تحولات و اصلاحات را سرعت می بخشید، آزادی ها را افزایش می داد و روابط شخصی خود با مردمش را متفاوت می کرد، می توانست ضمن ارایه آزادی های سیاسی نسبت به از دست دادن تاج و تخت خود بیمناک نباشد و شاید اکنون نیز نیروهای اپوزیسیون قادر به سرنگون کردن وی نبودند». او دلیل این تحلیل اشتباه درباره حکومت شاه را چنین خلاصه می کند:« اگرچه ما به درستی موارد مخالف اقدامات شاه را شناسایی کرده بودیم، قابلیت های اپوزیسیون را دست کم گرفته و ظرفیت اراده عناصر مختلف به اتحاد و میزان تنفر آنان از حکومت شاه را که طی سال های که شاه کشور را تحت حکومت خودکامه و نظم سیاسی خود انباشته شده بود، در نظر نداشتيم».
اكنون مي توان صرف نظر از هزاران دليل اقتصادي يا سياسي و مانند آن، در شناخت ريشه هاي سقوط پهلوي اين پرسش را مطرح ساخت كه اگر ميتوان از طريق شناخت مطالبات مردم و پاسخ گويي به خواسته هاي آنان مانع از آسيب رسيدن به حاكميت و ساختار سياسي حاكم شد چرا حكمراني چون محمد رضا شاه با وجود دسترسي به طيف عظيمي از نخبگان و بهره مندي از آخرين فراوردههاي علمي و سياسي غرب، از آن غافل بودند و زماني تن به اين خواسته ها داد كه ديگر فايده اي براي آن قابل تصور نبود؟پاسخ به اين پرسش به ظاهر پيچيده البته چندان دشوار نيست آنچنانكه «احسان نراقي» در مصاحبه اي به صراحت راز اين غفلت تاريخي را برملا مي كند: «شش ماه ماه آخر. بیشتر سعی می کردم تحلیل درستی از شرايط به شاه بدهم. اگرچه فایده ای نداشت. او نمیپذیرفت. خودش را همه چیز می دانست. حرف هیچ کس را قبول نمی کرد و حر فهاي من برايش غيرواقعي جلوه مي كرد. در واقع او چنان به تملق عادت كرده بود كه ضرورتي در مشاهده واقعيتها نمي ديد»!
نگاهي هرچند گذرا به روش محمد رضا پهلوي البته جلوه هاي ديگري از اشتباهات وي را نشان مي دهد كه عمده ترين آن؛ دست كم گرفتن فهم و شعور مردمي بود كه او مي پنداشت واسطه رسيدن آنان به تعالي و رشد -و به تعبير خودش- «تمدن بزرگ»، خود اوست. شاه اگرچه در تحليل هاي امروزي، فردي با ظاهري ضد ديني معرفي مي شود اما نگاهي به مشي مردم فريبانه او نشان مي دهد كه او، با طرح ادعاهايي چون ملاقات با ائمه اطهار و نظركرده گي توسط آنان تلاش داشت به جاي توجه به جوهرهي آزادي و عدالت دين، بيشتر آن بخشي را برجسته كند كه نمايي از قداست به او مي بخشيد و مانع از طرح انتقادات از او مي شد؛ چنانكه در كتاب «ماموريت براي وطنم» مي نويسد:
«در دوران کودکی، هر تابستان همراه خانواده به امام زاده داود میرفتیم ....در یکی از این سفرهاکه من جلوی زین اسب یکی ازخویشاوندان خود که سمت افسری داشت نشسته بودم، ناگهان پای اسبم لغزید وهردو از اسب به زیر افتادیم . من که سبکتر بودم با سر به شدت روی سنگ سخت و ناهمواری پرت شدم واز حال رفتم . هنگامی که به خود آمدم همراهان من از اینکه هیچگونه صدمه ای ندیده بودم فوق العاده تعجب میکردند، ناچاربرای آنها فاش کردم که در حین فرو افتادن از اسب، حضرت ابوالفضل علیه السلام -فرزند برومند علی علیه السلام- ظاهرشد ومرا درهنگام سقوط گرفت واز مصدوم شدن مصون داشت. وقتی این حادثه روی داد پدرم حضور نداشت ، ولی هنگامیکه ماجرا را برای او نقل کردم حکایت مرا جدی تلقی نکرد و ولی من خود هرگز کوچکترین تردیدی در واقعیت امر وروئیت حضرت عباس ابن علی نداشتم».
شاه با همان زبان عوامفريبانه و براي قدسيت بخشيدن به حكومت خود، در همين كتاب مي نويسد:« واقعه دیگری که توجه مرا به عالم معنی(!) بیش از پیش جلب نمود روزی روی داد که با مربی خود در حوالی کاخ سلطنتی سعدآباد در کوچه ای که با سنگ مفروش بود قدم میزدم. در آن هنگام ناگهان مردی را با چهره ملکوتی دیدم که برگرد عارضش هاله ای از نور(!) مانند صورتی که نقاشان غرب از عیسی بن مریم میسازند، نمایان بود. در آن حین به من الهام شد که با خاتم ائمه اطهار حضرت امام قائم، روبرو هستم . مواجهه من با امام آخر زمان چند لحظه بیشتر به طول نینجامید که از نظر ناپدید شد ومرا در بهت و حیرت گذاشت»!
نگاهي به روش هاي شاه كه تلفيقي از جنبه هاي تهييج كنندهي ملي،مذهبي و سياسي بود نشان مي دهد كه اگر قرار باشد به شكل خلاصه عمده ترين دلايل سقوط نظام فاسد پهلوي را در چند عبارت كوتاه به اختصار درآوريم به راحتي مي توانيم عواملي همچون استفاده ابزاري از نمادهاي مذهبي وملي، ترغيب تدريجي نخبگان به بيان سخنان متملقانه، همتراز گرفتن كوچكترين انتقاد به شاه با خيانت و مزدوري و دست كم گرفتن مطالبات مردمي و تاثير زود هنگام نارضايتي ها بر ادامه حكومت در كنار اتكاي بيش از اندازه به نيروي نظامي و امنيتي را به عنوان اصلي ترين دلايل سقوط شاهنشاهي برشمريم، دلايلي كه در نهايت؛ باعث شد آريامهر كه به زعم خود، نور قدرت و قداستش تمام اقوام ايران زمين را در برميگرفت(!) تسليم اراده مردي شود كه برخلاف خواست محمدرضا پهلوي و روزنامه هاي دولتي(مقاله توهين آميز رشيدي مطلق)، نه تنها از سوي مردم به عنوان «مزدور»،«بي دين» و يا «خائن به كشور» شناخته نشود كه نام او بر تارك انقلابي نقش ببندد كه به حقيقت؛ بي نام او در هيچ كجاي جهان شناخته شده نيست.
هر انساني فارغ از اينكه كيست و از كجاست حرف هايي در سينه دارد كه اگر نگوييم همه ، اما بخشي از آن را مي تواند در جايي مثل اين فضاي مجازي بر قلم براند .كودكي ام در خانواده اي سياسي و پيش از انقلاب و نوجواني ام در فراز و نشیب جريانات پس از آن و جواني ام نه در ماجراجويي هاي سرخوشانه اين دوران كه در جنگ سپري شد و اكنون نيز پس از چند تجربه مدیریتی و نمایندگی در مجلس هفتم، همچنان پا در عرصه مدیریت و سياست دارم و همه اين ها را گفتم براي اينكه آنچه در اين وبلاگ مي نويسم علاوه بر دغدغه هايم در حوزه سياست و اجتماع ،بازتابي از اين دوران پر كش و قوس است.